@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
@@ goldboy.blogfa.com @@
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
@@@@
______________########################
_______________########################
________________#########من ##### #######
_________________######### دلم ###########
__________________########################
___________________##########خدا############
____________________########################
_____________________############ررررررررو#######
______________________########################
_______________________##########مي خواد ########
________________________################ #######
_________________________##########كجايي #########
__________________________#######################
___________________________###اینجامجلس ختم من است####
اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا
همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم
براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل قلب بر مزارم بگذاريد تا با اولين
طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:20 توسط ..:: علیرضا ::..
سلام افشین جون میدونم که الان من دارم اینو مینویسم خیلی از ما دوریی
اما اینو بدون عاشقانه می پرستمت
این مطالبو مینویسم تا شاید کسی فکر میکنه تو در حق پرسپولیس نامردی کردی اشتباه میکنه این ما بودیم که درحق تو نامردی کردیم آره ما بودیم.
موجود نازنین ورزش ایران رفت… پشتِ هر کلمه و جملهای که در این یادداشت آورده، رازی پنهان است.
امیدوارم روزی مملکت پر شود از افرادی مثل قطبی که تنها ایرادشان، بیاطلاعی است… فوقالعاده پاک
و بیریا و صادق هستند، و در زمینهای که فعّالیّت میکنند نیز موفّق ظاهر میشوند، امّا انگار ما
ایرانیها باید همهجا این خصوصیتِ مسخرهمان را به رخ همه –حتّی هموطنی که مدّتها از ما و
فرهنگمان دور بوده- بکشیم؛ «اینکه حسودیم و نمیتوانیم موفّقیّت هم رو ببینیم».
نمیتوانیم عاداتِ نحسمان را کنار بگذاریم و به اصلِ خودمان برگردیم. انگار این
عادتمان شده. عادتیکه حالا دیگر بخشی از فرهنگمان است… کاش اینجور مواقع، بیفرهنگ بودیم… .
تو ادامه همین پست مطالب بیشتر و عکس های قطبی رو گذاشتم.
ادامه مطالب
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:1 توسط ..:: علیرضا ::..
من اگه هنوز ميخونم واسه خاطر دل توست
شعر من صداي غم نيست هم صداي حسرت توست
عزيزم اگه خزونم واست از بهار مي خونم
تو رو تنها نميذارم گرچه تنها جا ميمونم
اگه تو شباي سردت با خودت تنها ميشيني
من برات ميخونم از عشق تا که فردا رو ببيني
اگه هم صداي اشکي واسه آرزوي بر باد
من برات ميخونم اي گل نو بهارو نبر از ياد
همه دلخوشيم به اينه که تو يادت موندگارم
گرچه عمريه تو اين دشت يه خزونه بي بهارم
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:9 توسط ..:: علیرضا ::..
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که
چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و
من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز
مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به
آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر
آنچه در سکوت تو نهفته
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:55 توسط ..:: علیرضا ::..
امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...
امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!
دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!
تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.
ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...
صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده
می شود ٬ ولی دیده نه...!
پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که
کابوسم می شدند.
دیگر تمام شدم!
سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!
ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...
دیگر خودم را نمی یابم.
خدا نگهدارم!!!
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:18 توسط ..:: علیرضا ::..
رفتی ولی غم رفتنت را در دلم یادگاری گذاشتی چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش
واسه خاطرات با تو بودن) چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی تو بودن)
واسه منی که الان هیچی نیستم همین غمت یک دنیاست. میدونی من با وجود تو
پر می گرفتم وبال می گشودم به سوی آرزوهای محال ولی الان چی؟ الان نه حرفی
نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا دلم واسه خودم میسوزه... وقتی
به یاد حرفات می افتم به یاد قولایی که بهم دادیم. نمیدونم چرا با این همه سوختنم
هنوزم دوستت دارم. نکنه طلسمم کردی؟ آره تو با چشمات با یک نگاه غریبانه منو این
جوری اسیر خودت کردی... تو که دوستم داشتی چرا نتونستی باهام بمونی؟ چیه
خیلی بد شدم همه تقصیرات را گردن تو انداختم...! نترس تو یک وکیل مدافع خوب
داری که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازت دفاع
میکنه... میدونم هنوزم اگه ببینیش میشناسیش این وکیل مدافع عاشق کسی
نیست جز قلب تو... مگه یادت رفته روزی که باهام عهد دوستی بستیم قلبامون با
هم عوض کردیم... طفلکی قلب من چه عذابی میکشه در کنار یک غریبه که می خواد
جای منو بگیره... یک حسی بهم میگه خیلی غمگینی حتی غمگین تر از من... ولی
نمی تونم کاری واست بکنم جز دعا برای صبر بیشتر برات...
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:7 توسط ..:: علیرضا ::..
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم
نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش
میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به
راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته
مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که
باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه
لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید
خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک
معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین
عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها
میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر
بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم
آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای
کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم ...
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:45 توسط ..:: علیرضا ::..

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف
در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم
رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی
دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم
شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی
خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی
که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه
عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو
میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من
خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له
نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟
یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق
واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را
محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم
می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد
تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:34 توسط ..:: علیرضا ::..

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ
وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم دل کسي
رو که بفهمم دوسم داره، هر روز بهبهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي
هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم هيچ وقت به هيچکس فرصت جبران ندم. ياد
گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.
افسوس که خیلی دیر یاد گرفتم....
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:8 توسط ..:: علیرضا ::..
افسوس
افسوس كه از ان همه عشق........
از ان همه محبت بي ريا
از ان همه سكوت عاشقانه كه حرف تو را فرياد مي كرد
چيزي جز يك دنيا سرزنش تلخ.........
چيزي جز درد بي حاصلي و بي خبري باقي نمانده .
انگار
در برهوت بي پايان تنهايي ام
نه سراب است كه باعث عذابم مي شود
كه رد پاي توست
فرومانده در ماسه هاي داغ حسرت
و هميشه يك گام فراتر از من .
نه نسيمي مي وزد در خنكاي صبح
با مژده ي بوي حضور تو
و نه پرنده اي
تا حامل نداي قلب من باشد.
افسوس
افسوس كه ديگر شانه هاي تو حريم امن تنهايي من نيست
افسوس كه ديروز ........امروز نيست
و افسوس كه ديگر ............
در اسمان پهناور قلب تو.......ستاره اي براي من سوسو
نمي زند
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:13 توسط ..:: علیرضا ::..
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ...
بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ...
اری من منتظرم ...
منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ...
مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...
اری من عاشق توام
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:16 توسط ..:: علیرضا ::..
سوختم . . .
باران بزن شايد تو خاموشم كني
شايد امشب
سوزش اين زخم ها را كم كني
من
سراپاي وجودم آتش است
آه
بارن
پس بزن
بارن بزن
شايد . . . !
تو
خاموشم كني !
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:15 توسط ..:: علیرضا ::..

اکنون که برایت می نویسم قلب سردم را همراه کاروان عشق به سویت روان میکنم تا تو گل معطر که عشق از دلت لبریز است همواره شاداب و پیروز باشی اکنون قلب پژمرده ام را میشکافم و قطره خونی را که از اعماق قلب سردم جاری می شود به عنوان سلام برایت تنها گل تنهاییم می فرستم .
عزیزم نمیدونم چطور قلبمو تقدیم عشق زیبایت کنم . عزیزدلم زندگی دریای پرتلاطمی است که موجهای آن ما را به هر سویی پرتاب میکند . زندگی عشقی است که ما در آن گم میشویم و روزی خود را پیدا میکنیم که دیگر دیر شده و ما مانند ماهی که موجهای دریا آن را به خشکی پرتاب میکند و ماهی بر اثر بی آبی جان میدهد و میمیرد یا مانند گلی پژمرده و پرپر شده میشویم زندگی دوران و گذرانی است بر دلهای عاشق . زندگی را به خاطر عشق پاکت به خاطر خنده های زیبایت به خاطر وجودت در کنارم دوست دارم ولی افسوس که درمانده عشق تو شدم و عشق تو تمام ذهن و وجودم را در بر گرفت . فاصله بین من و تو خیلی زیاده مثل زمین و آسمون ولی دوست داشتم دلامون مثل دو تا آهنربا همیشه به هم چسبیده بود و تا ما رو از هم جدا میکردند دوباره یه کششی ما رو به سوی همدیگه می کشوند و به همدیگه می چسبیدیم و از هم جدا نمیشدیم . کسی که لحظات خوش و زیبای زندگی خودشو با عشق تو رنگین میکنه منم منی که عاشقانه به عشق تو زندگی میکنم . کاش درکم می کردی و هرگز پرپرم نمیکردی . تو با رفتنت منو پرپر کردی پرپر شدن به خاطر تو به خاطر تمام خنده های تو به خاطر تمام خنده هایی که از صورت زیبای تو گرفتم هیچوقت خنده هات یادم نمیره یه آرامش روحی و ذهنی بود برام نمی خواستم هیچوقت از دستت بدم نمی خواستم هیچوقت تنهام بذاری نمی خواستم باور کنم که رفتی و تنهام گذاشتی دوست داشتم همیشه پیشم باشی و در کنارم باشی و مال خود خودم باشی ولی روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم می بینم واقعا ُ از پیشم رفتی رفتی واسه همیشه ولی عزیزم هیچوقت فراموشت نمیکنم و همیشه در زندگیم بهترین و قشنگترین دعاها رو پشت سرت نثارت میکنم فقط به خاطر عشق تو به خاطر خنده های زیبای تو می گویم تا همیشه دوستت دارم تا وقتی که نفس میکشم حتی در آخرین نفسم میگویم :
ای پرستوی کوچک و زیبای من عاشقانه می پرستمت
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:41 توسط ..:: علیرضا ::..